
آخ که چقدر دلم هوای دست هات رو کرده.چقدر دلم میخواد مثل گذشته وقتی بهم میگی ی بسم الله بگو و منم برات دعا میکنم، تمام وجودم از ترس ها و دلهره هام پاک بشه و چیزی وصف نشدنی دوباره در من شکل بگیره
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 22:23  توسط وحید جلالی
|

آنقدر خسته ای که حال نداری حتی شام بخوری.فقط دوست داری
بیافتی یک بیست و چهار ساعتی بخوابی.تازه از سالن برگشتی و مثل همیشه خودت رو خفه
کردی از بس دویدی.دیگه نای جابه جا شدن تو تختت رو هم نداری.شدی مثل یک جسد.ولی
خوشحالی و آروم.بدون هیچ فکر و خیالی.هیچ هیچ.سکوت محض.دیگه نیازی به فیلم و موزیک
و کتاب هم نیست.نیازی نیست دوباره به تموم اون چیزهایی که تو سرت وول می خورن و
شدن دغدغه های آزاردهنده شب و روزت فکر کنی.فکر کنی و هی فکر کنی تا باز بریزی بهم
و بری تو فاز اخلاق گُه ت و بشی عذاب برای بقیه.چیزهایی که به قول مهرجویی نمیشه
برای کسی توضیحش هم داد.که اگه شروع کنی به حرف زدن کم کم به خودت گند می زنی.
پی نوشت: باز به قول حسن معجونی، خیلی وقت بود مظلوم واقع
نشده بودم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 0:12  توسط وحید جلالی
|
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 17:31  توسط وحید جلالی
|
امسال میخوام به جای غر زدن، یک حالی به دوستان گلم بدم.لینک زیر اولین عیدی منه به شما.تنبلی رو بگذارید کنار رو دانلود کنید.مطمئن باشید پشیمون نمیشید.حداقل یکی دو تا از آهنگ های زیر رو برای اولین باره که گوش میدید.یعنی امیدوارم.
chansons - download
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 3:12  توسط وحید جلالی
|
عاشق لحظه هایی ام که آدما، جوری که محرم بدونن طرفشونو، شروع میکنن به حرف زدن.حرفایی نه از جنس روزمرگی هامون.از چیزایی میگن که برای خودشونم تازه است.انگار که مدت هاست این حرفا یه گوشه ذهنشون همینطور خاک خورده باشه، خاک خورده باشه..... معلوم هم نیست چرا حالا، یکدفعه و برای تو دارن میگن اینارو.بعد تو اگه یکم شعور داشته باشی باید هیچی نگی.ساکت بشینی و گوش کنی.بعد اگه دقت کنی می بینی همینطور که دارن حرف میزنن و ذره ذره بیشتر از خودشون،آرزوهاشون، خاطره هاشون، درداشون و خوشی هاشون میگن یه برقی تو چشماشون پیدا میشه که تازگی داره.یه لحنی تو صداشون میاد که تا حالا نشنیدی.که بعد میبینی ای بابا، شناختن این آدم برای تو توهمی بیشتر نبوده.لابه لای این گفتنا، این بیرون ریختنا، یه حال شیرینی پیدا میکنی، که اگه بفهمیش و بگیریش .........
چند سال پیش ایرج کریمی تو نقدی که برای قرمز نوشته بود گفته بود راه حل احساسی فیلم های کیشلوفسکی دوست داشتن کسی یا چیزی و پای فشردن به چنین دوست داشتنی است.
حالا چرا یاد این افتادم و ربطش چی بود خودمم نمی دونم!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 22:0  توسط وحید جلالی
|
فیلم جدید آلمادوار کاریکاتوری از فیلمهای قبلی این فیلمساز اسپانیایی است.همان دغدغه ها در مورد روابط انسانی و زن ها و جنسیت، همان سبک کارگردانی با همان وجه بصری خاص خود آلمادوار، اما بدون عمق شاهکارهای قبلی اش.فیلم شروع خوبی دارد ولی هر چه جلوتر می رویم ساختار فیلم شلخته تر می شود.
پوستی که در آن زندگی می کنیم بین ژانرهای مختلف سرگردان است.گاهی ملودرام، گاهی تریلر جنایی-روانشناختی، گاهی فانتزی.منظورم این نیست که تلفیق ژانرها اصولا ایراد به حساب میاد.اما مشکل اینجاست که در این فیلم بخصوص این مساله به یک انسجام و یکدستی مطلوبی نمی رسد.اعمال و رفتار شخصیت ها برای مخاطب غیر قابل درک باقی می مانند.فلاش بک ها به جای اینکه در خدمت روایت باشند بدتر فیلم را از ریتم انداخته اند.و از همه بدتر پایان بندی سطحی و گل درشت فیلم است.
پ ن: تا ده دقیقه اول فکر می کردم شاهد روایتی تازه از داستان پینوکیو هستم.

فون تریه هیچ وقت فیلمساز مورد علاقه ام نبوده.مسیر فیلم سازی اش را دنبال می کنم و نبوغ اش را در فیلم های شکستن امواج، داگویل، پنج مانع و داگویل تحسین می کنم ولی با جهان بینی اش نمی توانم ارتباط برقرار کنم.نه بخاطر بدبینی اش.که نصف کارگردان های محبوبم از تلخ اندیش ترین های تاریخ سینما هستند.بلکه بیشتر به خاطر یک نوع جبرگرایی که در آثارش وجود دارد و این برای من دافعه ایجاد می کند.اما نکته تازه ای که در مواجهه اول با ملانکولیا نظرم را جلب کرد نگاه مهربانانه ی فون تریه بود.هرچند هنوز دید تلخ و جبرگرایانه اش نسبت به جهان هستی و آدمها در فیلم است.نگاه کنید به شخصیت های مادر و پدر و همینطور رئیس جاستین.اما این فیلم به نظرم دو مشکل اساسی دارد.اول اینکه پرداخت فیلم چه در شخصیت ها و چه در نشانه شناسی سطحی است.از شخصیت جاستین بگیرید که در دیالوگی عنوان می کند که من چیزهایی می دانم و شر همه جا را فرا گرفته و چه بهتر که همه چیز نابود شود ( نقل به مضمون ) تا مثلا آن اسبی که اسمش ابراهیم است و اشاره به مذهب دارد و سر پل که می رسد نمی تواند عبور کند.دوم دو پاره بودن و عدم انسجام معنایی بین دو اپیزود فیلم است.سیر تحول جاستین از استیصال و ناتوانی ( اپیزود اول ) تا پذیرش ( اپیزود دوم ) منطقی نیست.و مهمترین ضعف فیلم که اکثر مخالفان فیلم به آن اشاره کردند عینیت یافتن سیاره ملانکولیا بود که در ادامه اش آن پایان شبه هالیوودی را شاهدش بودیم.فیلم البته دارای تک سکانس های درخشانی است که به شدت مخاطب را تحت تاثیر قرار می دهد.به عنوان نمونه سکانسی که کلر فرزندش را در آغوش گرفته ولی زیر بارش تگرگ نمی تواند حرکت کند و بعد دوربین همینطور عقب می آد و ما می بینیم که هیچ راه گریزی برای آنها وجود ندارد و جاستین را می بینیم که به عنوان نماد آگاهی نظاره گر این تلاش بیهوده است.و سرتاسر این سکانس را موسیقی استثنایی واگنر همراهی می کند.

در تمام نقدهایی که درباره
شیرین نوشته شده فقط به ایده فیلم اشاره کردند.هیچ تحلیلی روی خود فیلم صورت نگرفته.چرا؟چون به نظرم اصلا چیزی برای گفتن وجود ندارد.باز اگر واکنش ها و گریه های این نود تا بازیگر (؟) سینمای ایران خوب بود می شد تحملش کرد ولی جز دو سه نفر همه افتضاح اند.کاش کیارستمی قبل از فیلمبرداری، آن سکانس بی نظیر فیلم
تولد که نیکول کیدمن عالی بازی می کند را نشان این عزیزان می داد.نمی دانم چقدر تعریف سینما می تواند گسترده باشد که هر چیزی را بتوانیم سینما تلقی کنیم؟ ( این را بدون هیچ کنایه ای دارم می پرسم ها ).
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 2:52  توسط وحید جلالی
|